تبليغاتX
شعر و آرش

شعر و آرش

دلی دارم به طراوت باران به شفافی آئینه به وسعت یک آسمان به آستانت پیشکش تقدیم با عشق

« مثنوی پنجره ها »

 
قسمتهائی از این شعر رو روزهای اول توی وبلاگم گذاشته بودم ولی انقدر قشنگه که دلم نیومد کاملشو اینجا نذارم .
بذارید یه چیزی را اعتراف کنم خیلی دلم میخواست میتونستم مثل استاد رضا زاده به این راحتی و زیبائی شعر بگم استفاده اش از کلمه ها و واژّ ها و کنار هم گذاشتن اونها فوق العاده است حتما بخون و لذت ببر


مثنوی باز تو و درد دل خونی من
پاک شرمنده ام ای باعث مجنونی من

مثنوی جان تو و جان غزل حرف بزن
مئنوی قهر مکن ، چند بغل حرف بزن

شوق یک چلچله پرواز مرا خواهد کشت
مثنوی ناز مکن ، ناز مرا خواهد کشت

مثنوی جان ! به کجا می برد این خواب مرا
که جدا کرده از اندیشه مهتاب مرا

نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند
دو درخت آن طرف باغ مرا دار زدند

دو درخت آن طرف سایه دلتنگی من
گریه می کرد کسی در حرم سنگی من

مثنوی گرچه که یک آینه درکم نکنی
از تو می خواهم یک روزنه ترکم نکنی

دل من تنگ تر از تنگ نگاه من و توست
عشق سرمایه تفسیر گناه من و توست

دلم از خویش فراری ست ، قفس بفرستید
دوستان پنجره باز است ، نفس بفرستید

مردم گم شده در خویش تکانی بخورید
از سر سفره ایمان زده نانی بخورید

سرِ بی درد به دیوار بلا باید زد
خویش را در نفسِ درد صدا باید زد

دو سه روزی ست که ایمان مرا دزدیدند
سفره بازست ولی نان مرا دزدیدند

جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم
بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم

دو سه خورشید به دوش همه تان پنجره بود
در نگاه همه تان چند دهن حنجره بود

خودم از پنجره دیدم که مرا می بردند
خوره ها چنگ زنان ، روح مرا می خوردند

شانه شعر فرو ریخت ، سقوطی رخ داد
باز ابلیس سخن گفت ، هبوطی رخ داد

آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست
مرگ همسایهء دیوار به دیوار شماست

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود

بنویسید که باران به خیابان برخورد
بنویسید که مردی به زمستان برخورد

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود

بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد

پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت

پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد
وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد

به ملاقات سپیدار و کبوتر می رفت
گاه با بال و پر چلچله ها ور می رفت

وقتی از چارجهت پنجه پاییز افتاد
او به فرمول فروپاشی گل پاسخ داد

تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت

بی گدار آب نمی زد به دل برزخ عشق
لحظه ای سرد نشد در نوسان یخ عشق

برزخ از پنجره چشم دلش گل می کرد
هر چه می دید نمی گفت ، تحمل می کرد

ماه در حوصلهء حوض دلش گم می شد
تکه تکه دل او قسمت مردم می شد

شعر از همهمه سینه او داشت خبر
به درختان لب جاده نمی گفت : تبر !


پشت هر پنجره ای جرم مرا جار زدند
دو کلام ان طرف شعر مرا دار زدند

من که رفتم گل ریواس اذان خواهد گفت
گندم سوخته از قحطی نان خواهد گفت

پس دعا کن که به آتشکده نان نرسیم
به شبِ منجمدآبادِ زمستان نرسیم

شب دراز است تو را فرصت بیداری نیست
باورت نیست ولی پنجره هم کاری نیست

من به جمهوری آلاله ارادت دارم
به درختان لب جاده محبت دارم

از زمانی که به حوای دلم سیب رسید
اولین لابحه عشق به تصویب رسید

روی هم رفته من از سمت خدا افتادم
و به این زندگی خط خطی ام معتادم !

چه کسی گفت از آیینه به آهن نرسیم
از دهان گس دیوار به روزن نرسیم

                                                     سید محمدعلی رضازاده

+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط آرش اسماعیلی  | 

عاشق تنها

عاشق تنها

امشب همه چیز رو به راه است

همه چیز آرام ، آرام باورت می شود ؟ دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام نفس بکشم بدون تو ، و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم و بدون شانه هایت...!

یاد گرفته ام که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست که یاد نگر فته ام

که چگونه! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم

تو نگرانم نشو !!

"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط آرش اسماعیلی  | 

یه روزی فکر میکردم

یه روزی فکر میکردم بدون تو میمیرم

پیش خودت میگفتی تو چنگ تو اسیرم

یه روزی فکر میکردم کنار تو میمونم

تا دنیا دنیا باشه از عشق تو میخونم

یه روزی فکر میکردم برام خیلی عزیزی

اگه یه روز نباشی دل رو به هم میریزی

یه روزی فکر میکردم صادق و باوفایی

اما حالا میبینم از این حرفا رهایی

برام دیگه مهم نیست عاشق من نباشی

فقط می خوام خیلی زود از پیش من جدا شی

فقط بدون که دیگه تو قلب من تو مردی

خیلی وقته میدونم قلبم و از یاد بردی

منم میخوام رها شم میخوام با تو نباشم

منم میخوام مثل تو با یکی آشنا شم

الان دیگه میفهمم که عشق تو سراب بود

خدا رو شکر تو قلبم هنوز یه قطره آب بود

خداحافظ عزیزم.حال دلت خرابه

تو دیگه هیچی نیستی عشقت مثل حبابه

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط آرش اسماعیلی  | 

زیر باران

زير باران بيا قدم بزنيم  

حرف نشنيده اي به هم بزنيم

نو بگويم و نوبينديشيم   

عادت كهنه را به هم بزنيم

و ز باران كمي بياموزيم    

 كه بباريم و حرف كم بزنيم

كم بباريم اگر، ولي همه جا   

عالمي را به چهره نم بزنيم

چتر را تا كنيم و خيس شويم    

 لحظه اي پشت پا به غم بزنيم

سخن از عشق خود به خود زيباست  

سخن عاشقانه اي به هم بزنيم

قلم زندگي به دست دل است     

 زندگي را بيا رقم بزنيم

سالكم قطره ها در انتظار تواند    

 زير باران بيا قدم بزنيم...    

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط آرش اسماعیلی  | 

حضوری مجدد

بعد از یه مدت دوری بازم برگشتم .راستش خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود هی میومدم و میرفتم ولی دست ودلم به کار نمیرفت عمده اشکالش هم به خاطر این بود که خیلی دلم میشکست وقتی میدیدم دوستان توی مدت مثلا چندماه فقط تعداد جزئی اومدند و نظر گذاشتند . یکم ناراحت شدم که چرا اینجار ا کردند مثل مهمانی های رسمی . به این صورت که یه شام بدیم تا دعوت کنند یه شام بخوریم .

بریم حتما توی وبلاگاشون نظر بذاریم تا بیاند توی وبلاگت نظر بذارند خب خوب نیست که بیایم التماس کنیم بگیم بفرمائید بیائید وبلاگ منو ببینید چه شعری گفتم یا چه شعری انتخاب کردم چه عکسی چه متنی ..حال به هر جهت برگشتم حرف دلمم زدم میدونم حرف دل خیلی از وبلاگ نویس ها هم هست به امید روزی که این وبلاگها دوباره حالت مجازی خودشو بگیره و هر کسی فقط برای مطالعه وارد بشه . نه صرفا به خاطر تعارف و رفع مسئولیت کردن

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 2:32 قبل از ظهر  توسط آرش اسماعیلی  | 

حالا من یه گوشه تنهام

 

حالا من یه گوشه تنهام با یه عكس یادگاری
رفتی بی وفا و گفتی كه  منو دوسم نداری
حالا باز دوباره بارون می خوره رو تن  شیشه
اخه چی كم شده از تو كه می ری واسه همیشه
عزیزم دنیا كوچیكه تو بگو اخه كجایی
یاد تو می افتم هر وقت
هی می گم جای تو خالی
هی میگم جای تو خالی
تو شبای پر ستاره
دل من هواتو داره
یاد من می مونه نیستی
بودنت خواب و خیاله
روی بام خاطراتت من كبوتر شدم اما
با یه سنگ نفرت تو پریدم از بوم دنیا
حالا بعد رفتن تو من یه گوشه ای نشستم
هی می گم كجایی اخر اخه من دل به كی بستم
دیگه خسته ام از این عشق خیالی
هی میگم جای تو خالی
هی میگم جای تو خالی








+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط آرش اسماعیلی  | 

اینجا اهواز است

ساعت بیست ودو و سی دقیقه

اینجا اهواز است

صدای همهمه های  شاعر و هذیان

ابتدا خلاصه ا شعار

شاعری خوشبخت  شد

هذیانها نمادین شدند

واحد شمارش درد اختراع شد

هجوم  غیر مجازواژه ها 

تا اطلاع ثانوی  شعر ممنوع

برای چراغها ی قرمز

 شعر سبز رهائی خواندند

 البته با احتیاط زرد

واکنون مشروح اشعار

به گزارش قاصدکها

شاعری استکان خوشبختی را نوشید

 و به اندازه یک نعلبکی دلشاد شد

دیروز در یک نشست شاعرانه  

نمادین شدن هذیانهارا طبقه بندی کردند

جوانی از اهالی ادبیات

با ثبت یک زنجره در واحد  درد

جایزه نوبل احساس را به خود اختصاص داد

که در تاریخ ادبی  بی سابقه است

فرهنگستان لغت فارسی

از هجوم واژهای غیر متعارف

رخنه کرده  در کتابها خبر داد

فلذا : تا اطلاع ثانوی شعر ممنوع 

پرستوها  با لبخند سفید شکوفه ها 

از چراغ قرمز گذشتند

و

ترانه سبز  بهار را خواندند 

وبا احتیاط به سمت دشتهای سبز کوچ کردند

در ادامه 

به عرض میرساند:

بابروز یک توده هوای جنجالی

معلوم شد  که  هوای دل شاعر

هنوز  پس است                                                 ساعت 15.30

تا آفرینش  شعری دیگر                                          یکشنبه 1/2/87

شما را به آفریننده شاعر  می سپارم                       آرش  اسماعیلی

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط آرش اسماعیلی  | 

عذر خواهی

سلام دوستان عزیز

متاسفانه چند تن از به اصطلاح هکر ها آنهم از نوع بی خانواده و بی شعور وبلاگ من را هک کرده بودند و اقدام به ارسال مطلب های نادرست و بی محتوا و با الفاظ رکیک کرده بودند از آنجا میگویم به اصطلاح هکر چرا که بیسوادان حتی نتوانستند بیشتر از ۲ ساعت وبلاگ مرا هک کنند و من سریع توانستم با چند ترفند اقدام به برگشت وبلاگ خودم بکنم .

حالیه جا دارد به عرض برسانم  این جانب آرش اسماعیلی در همین وبلاگ هنوز اقدام به نوشتن میکنم و اگر کسی مطالب ارسالی توسط این دو مینی هکر را دیده رسما عذر خواهی میکنم چرا که به هر حال اینوبلاگ متعلق به من است و مسئولیت آن نیز بر عهده بنده بوده فقط خدا را شاکرم که جوری به دوستان معرفی شده ام که مطمئن هستم همگان بر این مهم که من نبوده ام پی برده اند چرا که همزمان با هک توسط دوستان خوب از جمله حسین عزیز (غریبه ) و سارا(ناگفته های شب ) بامن ارتباط بر قرار شد و خیلی زود توانستم از اقدامات بعدی جلوگیری کنم

چه بسا اگر شکی بر این داشتند که اینها نوشته های من میباشدهرگز اقدام به اطلاع رسانی نمیکردند

باز هم از همه دوستان عذر خواهی میکنم  

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط آرش اسماعیلی  | 

عاقبت طلاق

  ایندفعه یه دلتنگی عجیب باعث شد بغض سکوتم شکسته بشه

یه اعترافی که شاید بعضی دوستان از قبل خبر داشته اند و آن دسته هم که خبر نداشته اند چون با من همدردی میکنند پس دیگر در زمره عزیزانم قرار گرفته اند پس آنها نیز بدانند شاید مرهمی شوندو اون زشترین قسمت زندگی منه  بله طلاق  .

اینبار هیچ نمیگویم و تنها عنوان میکنم طلاق این منفورترین حلالها عواقب بد زیادی داره . یکی از اونها میشه همین نوشته های یک کودک معصوم .

حاشا نمیکنم که اینها نوشته های دخترم بهتر بگویم همه کسم کیانا میباشد

و تو اینبار دقت کن که غم چگونه احساس یک کودک ۸ ساله را به غلیان می آورد

 جوری که قلم به دست بگیرد و از خوشبختی بنویسد خوشبختی که ما از او دریغ کرده ایم

امیدوارم انتخابها  ی  ما برای ازدواج همه به عقل باشد

 و تفاهم ها زنجیر ه ای باشند میان عقل ما

 دخترم کیانا روزگار من همه کسم

من هم خوشبختی تورا میخواهم و آغوشم تشنه حضور وجود  تو  هزاران بار میبوسمت

هر چند جبران مافات نمیشود

 







+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط آرش اسماعیلی  | 

سارا رفت

آب ، بابا ، انار ، سارا ، در.....

بچگی ، سادگی ، صداقت ، پر
خنده های بدون دندان و _
- گریه های جدایی از مادر !

آب ، بابا ، انار .... می خوردیم
شب چله ، که ریخت بر دفتر!
تب دلشوره های اول صبح
درس های نخوانده تا آخر !

آب ، بابا ، انار ، سارا.....رفت
مثل من توی عالمی دیگر
توی دنیای بی سر انجامی
توی دنیای بد و یا بدتر؟!

آب ، بابا .... دو سال من را برد
خاک کنکور را بریزم سر
تا نپرسند دائما از او :
- دخترت را نمی دهی شوهر؟!

* * *

آب ..... شد شور و شوق کودکیم
توی تزریق ایده و باور
توی ترفند های بی پایان
توی کمبود های یک دختر .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط آرش اسماعیلی  | 

به بهانه تموم شدن ايام عيد

خوب می دونم که الان وقت کار اما دلم می خواد بنویسم ،

 نوشته هام دیگه قافیه پیدا نمی کنن ؛

شعر نمیشن منم مجبورشون نمی کنم ،

خوب می دونم که امسال اولین سالی بود

 که هیچ قاصدکی از هزار قدمیم هم رد نشد

خودم هم دنبالشون نگشتم

آخه دلتنگ کسی نبودم

امسال شاید اولین بهاری بود که اینهمه خالی گذشت

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

همیشه اینو می دونستم

 که آدما باهم فرق می کنن و من حق ندارم بگم همه مثل همند

 اما تازگیها یه روز که خیلی عصبانی شدم این حرف رو زدم ،

 چی میشه که بعضی وقتا آدم بر خلاف اعتقادش حرف می زنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط آرش اسماعیلی  | 

دل من عشقو شناخت

نميدونست دل من كه پريشوني چيه!!!!

 

 سر به گريبوني چيه !!!!!

 

نميدونست دل من  شب باروني چيه !!!!

 

گريه پنهوني چيه !!!!!

 

شيشه ها سنگ شد و

 

 ناله آهنگ شد و

 

ناله دل تنگ شدو

 

بنفشه بيرنگ شد و

 

دل من عشقو شناخت  

 

واسه تو عقلشو باخت

 

واسه ديوونگيات  

 

منه ديوونه رو ساخت

 

تو كه گفتي عاشقي!!!

 

 حرف  شور و مستيه !!!!1

 

حرف  زانو   زدن و  ذكر خدا پرستيه !!!!!

 

تو نگفتي عاشقي حرف ويروون شدنه ؟؟/

 

سر ديوونگي و (راز)

 

 سر به گريبون شدنه !!!!!

 

من شبها نخفتم و  

 

از غم تو گفتم و

 

از تموم قصه ها

 

 اسم تورو شنفتم و

 

دل من عشق و شناخت

 

واسه تو عقلشو باخت

 

واسه ديوونگيات

 

 منه ديوونه رو ساخت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط آرش اسماعیلی  | 

من دلم می خواهد

من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست

 کنج هر ديوارش دوست هايم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو

هر کسی می خواهد وارد خانه ی پرعشق و صفايم گردد

 يک سبد بوی گل سرخ به من هديه کند

 شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست

 شرط آن داشتن يک دل بی رنگ و رياست

 بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار می نويسم

ای يار خانه ی ما اينجاست

 تا که سهراب نپرسد

 ديگرخانه ی دوست کجاست

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 3:37 قبل از ظهر  توسط آرش اسماعیلی  | 

خداحافظ

 

  خداحافظ همین حالاهمین حالا که من تنهام


  خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام


  خدا حافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید


  به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید


  اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است


  نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است


  خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاهام


  بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا


  خداحافظ خداحافظ…همین حالا…

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط آرش اسماعیلی  | 

دلم برای کسی تنگ است

دلم براي کسي تنگ است

 

که چشمهاي قشنگش را

 
به عمق آبي دريا مي دوخت

 
و شعر هاي قشنگي چون پرواز پرنده ها مي خواند

 
دلم براي کسي تنگ است

 
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد

 
و پري دلم را با وجود خود خالي

 
دلم براي کسي تنگ است

 
کسي که بي من ماند

 
کسي که با من نيست

 
دلم براي کسي تنگ است

 
که بيايد

 
و به هر رفتني پايان دهد

 
دلم براي کسي تنگ است

 
که آمد

 
رفت

...... و پايان داد


کسي ....

 
کسي که من هميشه دلم برايش تنگ مي شود

 




....كسي كه دوستش دارم ....

 

و

عاشقانــــــه هميشـــــــه تا ابد تاخود خداونـــــد



...دلم براي

تو...

 تنگ است

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط آرش اسماعیلی  | 

به بهانه تولدم عيد شما مبارك

ستاره بختتان بالا

 سپيده صبح تان تابناك

 ساز زندگيتان كوك

 سرزمين دلتان سبز

 گرماي دوستيمان افزون

عيدتان مبارك

 

  ديروز با خورشيد آغاز كردم تولدم را

 

تا  امروز  فصلهاي جديد زندگي را پيشباز  روم


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط آرش اسماعیلی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 1:38 قبل از ظهر  توسط آرش اسماعیلی  | 

گل قاصد

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط آرش اسماعیلی  | 

منو ببخش

اگه راهم اين روزا يكم از تو دوره ببخش

تويه زندگي آدم يه وقتا مجبوره ببخش

بگذر از من اگه صبرو طاقتم كافي نبود

عكس من توقاب رويائي كه ميبافي نبود

بگذر از من اگه جمعه بود و باز دير اومدم

شب واسه گفتن قصه ها به تاخير اومدم

گــــــل يك دونه گلدونه بلور زندگي

چي دارم واست بجز يه عالمه شرمندگي

آرزوم هميشه اين بوده كه تو كسي بشي

ســـــايه بون دل بي پناه بي كسي بشي

ببخش اگــــه ميونمــون فاصلــــــــه هست

جاي نفس تو سينه هامـــــــون گله هست

ببخش اگــــه غــــربت چشمــــــــــاي من

فقـــط واســــه نداشتن حوصلــــــه هست

حالا كه گذشته از من تو بايد صاف بموني

مثل آينه شمعــــدوناي نقره شفاف بموني

يه سبد  دعا و خوشبختي يه فردا مال تو

دست من بود كه ميگفتم همه دنيا مال تو

بـــرو زندگي را بـــا مهـــــــربوني  رنگ بزن

همه را با هر چي دوست داري هماهنگ بزن

دوريمـــــــونو باز ميذاريم به حساب سرنوشت

انقــــــــــــــدر خوبي كه ميدونم ميري بهشت

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 2:22 قبل از ظهر  توسط آرش اسماعیلی  | 

تو نوشتي از چپ من نوشتم از راست

 

خودکارم را از ابر پر میکنم 

و برایت از باران مینویسم

دوباره شب دوباره تنهایی دوباره سکوت

دوباره تو و یک دنیا خاطره

ياد آن شاعر وارسته به خير كه چنين گفت به من

من نوشتم از چپ تو نوشتی از راست

وسط سطر رسیدیم به هم

...

دوباره شب دوباره طپش این دل بی قرار

دوباره سایه حرفهای تو که میماند روی دیوار

من نوشتم از چپ وقتی که باغها بیدار بودند

تو نوشتی از راست پس آواز شباویزهای عاشق

با آنکه نوشتی و نوشتم اما

دفتر خاطره هايم همه خالی ماندند

و همه حرفهای ناگفته به دنیا نمی آیند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط آرش اسماعیلی  |